پنجشنبه , 16 بهمن 1404

گفت و گو با بانوی غسال جهادی ایمان به تولدی دیگر!

پنچه ی پیچیده مرگ، این جا به ساده ترین و آرام بخش ترین شکل ممکن معنا می شود. با ترس و دلهره پا به این مأمن مرموز می گذاریم و سراغ بانویی را می گیریم که در عنفوان جوانی در پی شیوع ویروس کرونا به نیت الهی راهی غسالخانه می شود و به درک تازه ای از زندگی می رسد.جامه ی شجاعت به تن کردیم و از زهرا قلندری ۳۳ساله خواستیم از دنیای عجیب متوفیان برای مان بگوید.

سمیه همت پور:

ابتدا خودتان را معرفی کنید و بفرمایید از چه زمانی کار غسل و کفن اموات را شروع کردید؟

زهرا بزرگ قلندری هستم. متولد بیست و پنج مهر 1369 بچه اهواز ساکن شوشتر، لیسانس علوم اجتماعی از دانشگاه شوشتر، لیسانس حوزه علمیه علوم قرآنی از حوزه علمیه شوشتر، فوق لیسانس هم قبول شدم و تا ترم دو گذراندم ولی به خاطر شرکت در کارهای جهادی رها کردم. چون فعالیت های جهادی ام به حدی بود که یا باید درس می خواندم یا فعالیت می کردم. وگرنه به شدت به درس خواندن علاقه داشتم و اصطلاحا جزو شاگرد زرنگ ها بودم. طوری که همیشه می گفتم من تا زمانی که زنده ام باید درس بخوانم. ولی بین درس و فعالیت جهادی دست به انتخاب زدم و خودم را قانع کردم که درس خواندن همیشه میسر است ولی در این مقطع بیشتر به کمک نیروهای جهادگر نیاز است.

سال *** ازدواج کردم. به مدت هشت سال از نعمت مادرشدن محروم بودم و قریب به اتفاق پزشکان مرا از مادر شدن ناامید کرده بودند و احتمال این اتفاق را نزدیک به صفر و فقط منوط به معجزه می دانستند و به نوعی آب پاکی را روی دستم ریخته بودند. این مدت سختی های بسیاری را تحمل کردم. تا اینکه یک شب هیئتی را معرفی کردند به نام جوانان بنی هاشم کوی طلاب اهواز و من برای توسل به آنجا رفتم و از امام حسین علیه السلام و خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها حاجتم را درخواست کردم. مدتی نگذشت که عازم سفر عتبات شدم و بعد از آن معجزه توسل و استغاثه به این بزرگوران را دیدم و خداوند متعال پسرم حسین را به ما عطا کرد.

چطور شد که این کار را انتخاب کردید؟

با شیوع کرونا کار تغسیل اموات را به صورت جهادی شروع کردم. البته علاوه بر انگیزه خدمت رسانی، شاید این موضوع که من عاشق موضوعات عجیب و غریب و ناشناخته بودم نیز در سوق دادنم به این سمت بی تاثیر نبود. وقتی شهربازی می رفتیم هم سوار هیجان انگیزترین و ترسناک ترین بازی ها می شدم. کودک درونم به شدت فعال است(لبخند).

وقتی برای امداد در غسالخانه فراخوان زدند ابتدای کار لبخندی زدم و موضوع را به شوخی گرفتم و گفتم فقط همین را کم داشتیم که غسال بشویم. هر چند غسال شدن هم ترسناک بود هم هیجان خاص خودش را داشت. شب بود و با دوستانم به حالت شوخی و خنده داشتیم در این مورد حرف می زدیم. هم ترس داشتم هم ذوق و هم یک هیجان وصف نشدنی از اینکه می خواهم این کار را انجام بدهم. چون غساله شدن و جنس هیجان شستن اموات با هیجان پارک و شهربازی که توام با شادی بود، قابل مقایسه نبود. هیجان انواع مختلف دارد هیجان می تواند ناشی از شادی، غم یا ترس باشد. که غسالخانه توام با ترس و غم بود. بالاخره شوخی شوخی همه چیز جدی شد و انتخاب شده بودیم که انتخاب کنیم و ما هم این کار را کردیم. به خودم روحیه می دادم و مطالبه هم داشتم که تو طلبه ای و علمش را داری، منبر که نمی روی، پس کی میخواهی از این علم استفاده کنی و خودی نشان بدهی؟

برای ورود به این کار چه آموزش هایی دیدید؟ و این آموزش ها را چطور کسب کردید؟

حقیقت چون فقه خوانده بودم آموزش خیلی خاصی ندیدیم. یه خاطره جالب در این رابطه بگویم. اواخر کتاب فقه ما اتفاقا در مورد غسل و کفن بود. شبی که فردایش امتحان این درس را داشتم مشغول خواندن کتاب فقه بودم که به اواخر کتاب رسیدم. از ترس کتاب را بستم و رفتم خوابیدم و اصلا آن فصل را برای امتحان نخواندم.

وقتی که ثبت نام کردیم . امام جمعه موقت فقید شوشتر حجت الاسلام سلیمانی -رحمت الله علیه – یک جلسه آموزشی برایمان گذاشت. ما هم به این اکتفا نکردیم و اطلاعات تکمیلی را جستجو کردیم و فیلم و کلیپ های مختلف دیدیم. یک دفتر هم برای سوالات شرعی در نظر گرفته بودم و سوالاتی که حین کار پیش می امد را می نوشتم و تماس میگرفتم دفاتر مراجع و می پرسیدم. یا از سرگروهمان حجت الاسلام حمیدی نسب می پرسیدم. هنوز هم سوالاتی برایم پیش می آید و این طور نیست که غساله همه چیز را کامل بداند. مادام باید احکام و اطلاعاتش را به روز کنم.

یک مثال در ذهن دارید؟

بله، مثلا اوایل کار بود و ما تجربه کاف نداشتیم. میتی بود که نمیشد به بدنش آب زد یا جسد دیگری که وقتی آب می زدیم خون راه می گرفت و ما نمی دانستیم چه کار باید بکنیم. در این موارد از سرگروهمان کسب تکلیف کردیم و ایشان گفتند باید میت را تیمم کنید. و مراحل و احکامش را به ما آموزش می داد.

خانواده با انتخاب این کارآن هم در سن جوانی مخالفتی نداشتند؟

خیلی مخالفت کردند. اول به پدر و مادرم نگفتم و فقط با همسرم در میان گذاشتم. همسرم مخالف بود و گفت ما بعد از چند سال سختی بچه دار شده ایم اگر شما بیمار بشوی و بچه را درگیر کنی و … به همین خاطر اصلا موافق نبود. از طرف دیگر روزهای اول همه تصور می کردند ابتلا مساوی با مرگ است. خانواده هم می گفتند اگر اتفاقی برای تو بیفتد چه کسی فرزندت را بزرگ می کند؟ یعنی ما خودمان را برای رفتن بی بازگشت آماده کرده بودیم.

آن موقع حسین تقریبا یک سال

 

و دوسه ماهش بود و شیر خوار بود. با همه عشق و علاقه ای که به پسرم که هدیه امام حسین علیه السلام بود داشتم ولی این کار را هم دوست داشتم. آرام آرام با همسرم صحبت کردم تا مجابش کنم که من باید از علمم استفاده کنم و او مانع رسیدن من به علاقه ام نشود. من جوان باید بروم تا زهراها و فاطمه ها و … هم ترغیب شوند پا در این راه بگذارند. همسرم راضی شد حالا خانواده رضایت نمی دادند. مدام گریه و زاری و واسطه فرستادن که مرا منصرف کنند. هر کسی که تماس می گرفت می گفت به خاطر پدر و مادر پیر و پسری که بعد از هشت سال خدا بهت داده نرو و من می گفتم همسرم رضایت داده و من به خاطر خدا و اینکه امواتی بدون غسل دارند تدفین می شوند و این زیر پا گذاشتن حکم خداست می روم. اگر زمان جنگ بود شما نمی جنگیدید؟ این هم یک میدان جنگ است. و با استدلال سعی کردم همه را مجاب کنم. اما وقتی مادرم متوجه موضوع شد گفت:« شیرم را حلالت نمی کنم. من تحمل دیدن داغ تو را ندارم.» فضای اوایل کرونا واقعا خوفناک بود و ما وصیت نامه امان را هم نوشته بودیم ولی مادر را هم باید راضی می کردم. گفتم اگر میخواهی حال من خوب باشد و حضرت زهرا سلام الله و حضرت زینب سلام الله و امام حسین علیه السلام از من راضی باشند و نذرم را هم ادا کنم اجازه بده بروم. قول می دهم هیچ اتفاقی برایم نیفتد. چون مادرم درگیر کرونا شده بود و من برای شفای ایشان هم نذر کرده بودم که وقتی شفا گرفتند برای غسل دادن اموات بروم.

از حال و هوای روزهای نخست شروع به کار بگویید؟از این کار ترس و واهمه نداشتید؟

یادم میاید شبی که می خواستم فردایش برای اولین بار به غسالخانه بروم تا صبح نخوابیدم. انگار می خواستم جایی بروم که می خواهند مرا غسل و کفن کنند.تا این حد واهمه داشتم. ولی غرورم هم اجازه نمی داد که بگویم ترسیدم و نمی توانم بروم. چون خودم مشوق دوستانم شده بودم. تا صبح سجاده ام پهن بود. زیارت عاشورا خواندم. قرآن را در آغوش گرفته بودم و حالتی از تشویش و دودلی دور خانه دور می خوردم. مدام از خودم سوال میکردم کارم درست است؟ و از ائمه و معصومین استمداد گرفتم تا توان این کار را به من بدهند. حوالی ساعت شش صبح ترس و اضطرابم بیشتر و بیشتر شد. در حال لباس پوشیدن بودم اما گریه امانم نمی داد. با خودم میگفتم این چه کاری بود با خودت کردی؟ با دوستم شروع به چت کردیم. او هم گفت: نرو گفتم نه راه برگشتی نیست. کاملا پشیمان شده بودم ولی این غرور لعنتی اجازه پا پس کشیدن نمی داد. ساعت حوالی 7 صبح بود که زنگ در به صدا در آمد. حاج آقا حمیدی نسب بود. خانم قلندری بیا پایین ماشین آماده است. و بچه ها هم تو ماشین هستند. دست و پایم می لرزید. بدو بدو رفتم دم در، که دیدم دمپایی به پای دارم. برگشتم کفش پوشیدم. پله ها را آمدم پایین این بار وسایل و تجهیزاتم را جا گذاشتم. کاملا هول کرده بودم. از ترس چند بار پله ها را بالا و پایین رفتم تا بالاخره آماده رفتن شدم. در را که باز کردم حاج آقا لبخندی زد و گفت:« نترسیدی که؟» گفتم:« نه نه حاج آقا» دوستانم هم پرسیدند چرا این قدر معطل کردی؟ نکنه ترسیدی؟ به آنها هم جوابی سربالا دادم و حرکت کردیم. وقتی رسیدیم با دیدن فضا و وسایل غسالخانه مدام فشارم پایین می امد و منتظر بودم هر لحظه ار حال بروم. فقط از خدا می خواستم کمک کند نیفتم و آبروی من نرود. الحمدلله خدا قدرتش را داد و وارد کار شدیم.

دیدن اولین مرده چه حسی برای شما داشت؟

روزهای اول از دوستان خودم هم به خاطر لباس لاستیکی و کلاه ضد شیمیایی- که در زمان جبهه به سر می کردند- می ترسیدم چون چهره اشان اصلا معلوم نبود. و صداهایشان هم تغییر حالت میداد و بم می‌شد و نمی دانستم این که مقابلم ایستاده کدامشان است. و این خیلی وحشتناک بود. اولین بار وقتی جنازه را دیدم عقب عقب رفتم. خیلی ترسناک بود. انگار خودم را داشتند غسل می دادند. جرات نمی کردم به جنازه دست بزنم. وقتی دوستانم گفتند قلندری تو پایش را بگیر به خانمی که داوطلب آزاد بود و کنارم ایستاده بود گفتم شما پایش را بگیر و من فقط به پلاستیکی که زیر جنازه بود دست می زدم. اما جنازه سنگین بود و با گرفتن پلاستیک کاری از پیش نمی رفت و باید بلند می کردم و بالاخره مجبور شدم پایش را بگیرم. همین طور که پای میت را گرفتم و سرمای بدنش به دستم خورد انگار شوک بزرگی به من وارد شد. همان جا ترسم کم کم از بین رفت.

آیا مرده ها هم مثل زنده ها با هم تفاوت دارند؟

همیشه می گویم تفاوت ندارند و سعی کردم همه را به یک چشم ببینم. از لحاظ کاری بله برخی انگار ماههاست که به یک خواب طولانی فرو رفته اند و حالا ما داریم آنها را تغسیل می کنیم. خیلی راحت و سبک کارهایشان انجام می شود. در حالی که برخی اموات کارشان خیلی دشوار و زمان بر و به سختی جلو می رود. البته اشتباه نشود این موضوع دلیلی بر قضاوت نیست. به لحاظ روند کاری عرض کردم.

این حرف ها خیلی دلم را می شکاند تا اینکه یک بار جواب شان را دادم و گفتم: من کار نادرستی انجام نمی دهم که از آن خجل و شرمسار باشم؛ این یک معامله بین من و خدای من است. شما هر چه می خواهید بگویید من ذره ای پشیمانی به دلم راه نداده ام و مُصمم تر این کار را ادامه می دهم. بعد از آن تصمیم گرفتم تا جایی که می توانم شغلم را به کسی نگویم.

دوستان، بستگان و نزدیکان شما چه برخوردی داشتند؟

خیلی از نزدیکان می دانند که من غسال هستم و به روی خودشان نمی آوردند و ارتباط به صورت عادی ادامه دارد. برخی دیگر سرزنش می کردند و هنوز که هنوز است سعی دارند من را منصرف کنند. برخی دیگر هم به طور کامل ارتباط شان را با ما قطع کرده اند و نه تنها خانه ما نمی آیند بلکه اگر در جایی باشیم و همدیگر را ببینیم از نزدیک شدنِ به من پرهیز می کنند؛ حتا از دست من چیزی نمی گیرند! این مسیر واقعا واقعا واقعا مسیر سختی بود که ما انتخاب کردیم. چرا؟ به خاطر حرف های دیگران. مُدام با خودم می گفتم خدایا! ما که راه مان درست است و داریم از خانه، زندگی، همسر و فرزندمان گذشتیم چرا برخی از افراد نقره داغ مان می کنند و حرف هایی به ما می زنند که جگرمان را می سوزاند؟ خداشاهد است که چه قدر به خاطر این حرف ها ما گریه می کردیم و با ذکر اهل بیت علیهم السلام خودمان را آرام می کردیم و می گفتیم: اشکال ندارد این ها موانعی است که برای رسیدن به کمال و رشد در راه رسیدن به خداوند باید طی کنیم. این ها را ابتلائاتی می دانستیم که خدا برای پرورش در مسیر ما قرار داده است.

انتخاب این کار چه میزان بر زندگی شخصی تان تاثیر گذاشته است؟

خیلی خیلی! زهرا … زهرای بزرگ قلندری با زهرای غساله دو نفر مُجزا هستند؛ یعنی این کار من را عوض کرد آن قدر شخصیت و اخلاقیات من را عوض کرد که واقعا احساس می کنم یک نفر جدید در کالبد منِ قدیمی ظهور پیدا کرده است. گفتم که شور و اشتیاق و جنبش غیرقابل کنترل داشتم به طوری که حتا به دکتر مراجعه کردم و از اساتیدم در حوزه کمک خواستم اما غسال خانه من را کنترل کرد. هیجانات من را کنترل کرد و الان شور و نشاطی که دارم به حد نرمالی رسیده است. ضمن این که از نظر معنوی هم به شدت من را رُشد داد و به من کمک کرد تا به خدا نزدیک تر شوم. احساس می کنم بعد از کار در غسال خانه رابطه من با خدا و اهل بیت علیهم السلام خیلی نزدیک تر شد؛ اصلا می دانید؟ انگار دنیا برای من قشنگ تر شد. عینک طمع دنیا را از چشم هایم برداشت و حقایقی بر من آشکار کرد که شاید هیچ جای دیگری نمی توانستم آن ها را به دست بیاورم.

خاطرات خاص و جالبی که از کار در غسال خانه برای تان به یادگار مانده را بیان بفرمایید.

یک مدتی گروه جهادی ما از هم پاشید؛ یعنی کارِ ما تمام شد اما من نمی توانستم از غسال خانه دل بکنم. خیلی ناراحت و پریشان بودم که چرا این توفیق از ما سلب شده است چون وقتی وارد غسال خانه می شدم تمام دنیا و متعلقاتش را کنار می گذاشتم و حس و حالِ خوب و سبکی به من دست می داد. دو ماه بود که غسال خانه نرفته بودم و حالِ روحی خوبی نداشتم. یک روز خیلی دلم گرفته بود و با خدا نجوا می کردم که چرا این سعادت را از من گرفته است آن قدر گریه کردم تا خوابم بُرد. خوابِ شهیدی را دیدم که دارم او را غسل می دهم ولی کفن برای او کم است. مُدام داد می زدم: یک کفن دیگر بیاورید این خیلی کوچک است. بعد حنا را کف دست و پای شهید گذاشتم و وقتی پیکر او را کفن می کردم او لبخندی عجیب بر لب داشت. با آشفتگی از خواب برخاستم و تا مدت ها آن صحنه جلوی چشمم بود و تعبیرش را نمی دانستم. چند وقت گذشت. یک روز من پای تلویزیون بودم و به من زنگ زدند و گفتند میتی هست که قرار است خانواده اش غسل و کفنش دهند برایشان توضیح بده که باید چه کار کنند. من هم هر چیزی که بلد بودم را به طور کامل برایشان شرح دادم و تلفن را قطع کردم. یک مرتبه انگار از خواب بیدار شده باشم گفتم: چرا خودم میت را غسل ندهم. زنگ زدم و گفتم: اجازه بدهید من غسل و

 

کفنش می کنم. شخصی که با من تماس گرفته بود مخالفت کرد و گفت که دیگر کارهای جهادی به اتمام رسیده و حضور شما در غسال خانه میسر نیست چون تنهایی هم نمی توانی او را غسل کنی. تازه جنازه هم مال این شهر نیست. از من اصرار و از آن ها انکار تا این که بالاخره قبول کردند و آمدند دنبالم تا بروم و برایشان جنازه را غسل و کفن کنم. وقتی وارد غسال خانه شدم متوجه شدم که خانم ها اصلا بلد نبودند میت را غسل دهند. وقتی جنازه را باز کردم دیدم پیرزنی است چهره نورانی دارد و لبخند به لب دارد. دیدم سر و دست و پایش حنا گذاشته است. متوجه شدم که تعبیر خوابم کسب همین توفیق بوده است.

گاهی پیش می آمد که در طول روز چندین تغسیل داشتیم و گاهی هم چند روز می گذشت و میتی برای تغسیل نبود منظورم این است که روند مشخصی نداشت با این حال هر وقت می خواستند پیکری را برای غسل و کفن بیاورند انگار موی ما را آتش می زدند و از قبل خبردار می شدیم. این حال و احوال ناخواسته بر من مستولی شده بود و خودم هم پریشان و آشفته بودم که چه طور این اتفاق برای من افتاده است. این حس و حال مدت ها با من بود راستش را بخواهید از این موضوع آزرده بودم … چون در زندگی شخصی نیز تا حدودی با آن مواجه شده بودم تا این که با یکی از اساتید اخلاق صحبت کردم و موضوع را با ایشان در میان گذاشتم ایشان توصیه کردند یک مدت از فضای غسال خانه فاصله بگیرم و استدلال شان این بود که در فضای غسال‌خانه روح سبک می شود و وقتی روح سبک می شود پرده ها و حجاب هایی از جلو چشم انسان برداشته می شود که باعث این اتفاق می گردد و این دور از گنجایش انسان است چون اگر خدا می خواست بنده همه چیز را از قبل بداند خودش آینده را نشان آدم می داد. این ماجرا من را مجبور کرد که مدت کوتاهی از فضای غسالخانه فاصله بگیرم تا به آرامش نسبی دست پیدا کنم.

 

این موارد را تاکنون جایی بازگو نکردم چون می دانم ممکن است مورد قضاوت قرار بگیرم. مورد دیگری هم بود که یک خانم فوت کرده بود و می گفتند زن بسیار مومنه و باتقوایی بوده و در زندگی اش سختی های فراوانی را متحمل شده است. خوبی اش زبان زد خاص و عام بود و همه شهر او را به نیکی می شناختند وقتی ایشان به رحمت خدا رفت آرزو داشتم که او را غسل دهم ولی باتوجه به فضایی که وجود داشت بعید می دانستم این آرزو محقق شود اما در کمال ناباوری خانواده ایشان لطف داشتند و از ما خواستند تا غسل مادرشان را انجام دهیم.

 

قبل از این اقدام هم به صورت مخفیانه و پنهان به نیازمندان شوشتر و به ویژه کسانی که از نزدیک می شناختم کمک های مردمی را می رساندم. بعد از انجام این کارهای خیر یعنی دقیقا از همان اولین روزی که این کارها را شروع کردم متوجه شدم چه قدر روحیه خودم تغییر کرده و شادی شگرفی در سلول های وجودم رخنه کرده است؛ یک حال خوشی که تا قبل از این کارها واقعا تجربه اش نکرده بودم و انگار گمشده ای بود که او را به در آغوش گرفتم.

لبخند رضایت نیازمندان لبخندی عمیق بر جانم می بخشید و من شکرگزار خدا بودم که توانستم از فضای مجازی برای جمع آوری کمک به نیازمندان استفاده کنم‌. الحمدلله هزینه های بسیار خوبی هم جمع می شدم گاهی متحیر می شدم که چه طور ممکن است بدون کمک هیچ سازمان و اداره ای این همه هزینه برای کار خیر جمع شود البته گفتن این نکته هم خالی از لطف نیست که دقیقا یک روز قبل از اینکه بخواهم کارهای خیر را به طور جدی دنبال کنم به مزار شهدای شوشتر رفتم مزار شهدا دقیقا رو به روی غسال خانه است.

آن شب به همسرم گفتم حال من خوب نیست خواهش می کنم فقط من را به مزار شهدا ببر. حرف هایی در دلم است که جز آن جا نمی توانم به کسی بگویم. یادم هست خیلی گریه کردم و از آن ها خواستم کمک کنند تا در فضای مجازی مفید باشم. از شهدا خواستم که خودشان پشتوانه من باشند. با دلی که سبک شده بود به خانه برگشتم و فردای آن روز که از خواب بلند شدم گوشی تلفن را روشن کردم تا هزینه های جمع آوری شده برای آبگرمکن یک خانواده نیازمند را برآورد کنم.

هزینه خرید حدود یک میلیون و دویست بود و من فقط توانسته بودم دویست هزارتومان جمع کنم. یک مرتبه دیدم یکی از مخاطبین پیام داده که چقدر کم دارید؟ گفتم یک میلیون تومان! ایشان هم شماره حساب را گرفت و درجا مبلغ را واریز کرد.

شوکه شدم؛ گفتم چه طور ممکن است … اما وقتی خدا بخواهد می شود. وقتی شهدا دعا کنند می شود. آن جا بود که واقعا درک کردم شهدا زنده هستند و اگر ما بخواهیم این ارتباط را با شهدا بگیریم باید آن ها را صدا بزنیم تا جواب مان را بدهند.

این که در فضایی غمبار کار مي‌کنید که مدام کسانی که عزیزانشان را از دست داده اند مي‌آیند و گریه مي‌کنند در روحیه شما اثر نمي‌گذارد؟

فضای غسالخانه به تصور برخی ممکن است غمبار و ترسناک باشد اما برای من به شخصه حالا دیگر فضایی برای آرامش و سبکی روح و دوری از تعلقات دنیوی است. خیلی از اوقات با اشک های عزداران اشک می ریزیم و با خانواده ها همدردی می کنیم. ولی وقتی بیرون می آییم همه چیز را همان جا می گذاریم و تمام می شود و فکر می کنم این قدرتی است که خدا به غساله ها داده است. اگر ما بخواهیم با هر جنازه ای متاثر شده و آن فضا را به خانه منتقل کنیم. مطمئنا زندگی و دنیا برایمان بی معنا می شد. اوایل یه مقدار متاثر می شدیم اما رفته رفته روی خودمان کار کردیم و مرزبندی ها را رعایت می کنیم.

وقتی جنازه‌اي را می آورند که وضعیت مناسبی ندارد و مواجه با آن دشوار است برای حفظ آرامش تان چه می کنید؟

چون معمولا از قبل مشخصات میت را برای تهیه و آماده سازی تجهیزات می پرسیم با علم به اینکه بچه است یا بزرگ، سوختگی دارد یا کرونا و تصادفی است یا قطع عضوی، کاشت ناخن دارد یا … سراغ جنازه می رویم معمولا از قبل از حضور شروع به ذکر گفتن می کنیم. چند ساعت قبل از نظر روحی با اقامه نماز و قرائت زیارت عاشورا خودمان را آماده می کنیم. کار را هم با ذکر حضرت زهرا سلام الله و امام حسین علیه السلام و حضرت رقیه و مداحی و قرآن شروع و فضا را برای خودمان معنوی می کنیم. مواقعی بوده که به خاطر وضعیت بد جنازه و یا بوی تعفن حالم به شدت بد شده و از خدا کمک خواستم که بتوانم ادامه بدهم.

برای آشنایی بیشتر مخاطبان کمی درباره مراحل کار و شستشوی میت توضیح دهید.

ابتدا باید کفن را تهیه کنیم یا به خانواده ها می گوییم اگر تهیه کرده اند به ما بدهند. دستکش می گذاریم که هنگم شستشو مستقیم با جنازه ارتباط نداشته باشیم تا غسلی گردنمان نیاید. پنبه و صدر و کافور و سایر مستحبات را از جمله دو چوب تر برای زیر بغل جنازه و سنگ های ریز مثل عقیق و تربت کربلا که زیر زبان می گذارند اینها را به خانواده می گوییم دوست داشتند می آورند و ما استفاده می کنیم. وقتی وسایل را اماده کردیم و غسل را به ترتیب غسلی که زنده ها انجام می دهند برای میت انجام می دهیم. یک بار با آب صدر، باردیگر با آب کافور و یک بار هم با آب خالص و سپس حنوطش می کنیم و از کافور به سجده گاههایش می زنیم.

سخت ترین یا بدترین اتفاقی که در این کار برایتان افتاده چه بوده؟

اوایل چند گروه بودیم من سعی می کردم با همه گروهها بروم. اگر متوجه میشدم گروهی بدون من رفته برای غسل دادن به شدت ناراحت می شدم. یک شب از ماه رمضان بود و نوبت تغسیل گروه ما نبود اما من با یک گروه دیگر می خواستم یواشکی بروم. هوا خیلی گرم بود و به خاطر اینکه کولر غسالخانه خراب بود ما شب ها که از شدت گرما کاسته می شد برای تغسیل می رفتیم. من راهی غسالخانه شدم در حالی که هنوز افطار نکرده بودم. آن شب تعداد زیادی جنازه کرونایی داشتیم. این قدر کار کردم که داشتم از حال می رفتم. چون فضای غسالخانه کرونایی ها خیلی کوچک بود. احساس کردم دارم از حال می روم. خودم را به بیرون از غسالخانه کشاندم و متوجه نشدم که در تاریکی قبرستان در میان صدای سگ های ولگرد غش کردم. از آنجا که همه لباس های یکسان می پوشیدند و صورت ها کاملا پوشیده بود کسی متوجه عدم حضور من نبود. تا اینکه حاج آقا حمیدی نسب می آید و متوجه می شود که یک نفر روی قبرها افتاده است و خانم ها را صدا می زند و به دادم می رسد.

در زمان غسل بهترین کاری که همراهان میت می توانند انجام دهند چیست؟

اول آرامش خودشان را حفظ کنند. بعد قرآن بخوانند. امواتی را داشتیم که خانواده ها می امدند پشت درب غسالخانه قرآن و دعای توسل و روضه … می خواندند و این کار هم به میت و خودشان آرامش می داد هم به ما.

برخورد جامعه و مردم با شما وقتی که می فهمند غساله اید چه گونه است؟

معمولاً باور نمی کنند من غساله هستم. وقتی با کسی معاشرت می کنم و بنا به ضرورت متوجه می شود که این کار را می کنم همه می گویند اصلا به تو نمی آید غساله باشی هم به دلیل سن و سالم و هم به خاطر روحیه بسیار شوخ طبعی که دارم برایشان غیرقابل هضم است. تصورشان این است که غساله زن میانسالی است که برخلاف من روحیه شاد و پرانرژی ندارد.

آیا تاکنون سعی کرده اید که شغل تان را مخفی کنید؟

یک وقت هایی پیش می آمد که به اداراتی سر می زدم و انتظار داشتم وقتی متوجه کار ما می شوند روی خوش نشان دهند ولی نه تنها روی خوش نشان نمی دادند بلکه ما را از رفتن به اردوهای جهادی و فعالیت های داوطلبانه برای غسل اموات منع می کردند. افرادی هم بودند که سعی داشتند من را اذیت کنند و در میان جمع من را «مُرده شور» خطاب می کردند.

این حرف ها خیلی دلم را می شکاند تا اینکه یک بار جواب شان را دادم و گفتم: من کار نادرستی انجام نمی دهم که از آن خجل و شرمسار باشم؛ این یک معامله بین من و خدای من است. شما هر چه می خواهید بگویید من ذره ای پشیمانی به دلم راه نداده ام و مُصمم تر این کار را ادامه می دهم. بعد از آن تصمیم گرفتم تا جایی که می توانم شغلم را به کسی نگویم.

دوستان، بستگان و نزدیکان شما چه برخوردی داشتند؟

خیلی از نزدیکان می دانند که من غسال هستم و به روی خودشان نمی آوردند و ارتباط به صورت عادی ادامه دارد. برخی دیگر سرزنش می کردند و هنوز که هنوز است سعی دارند من را منصرف کنند. برخی دیگر هم به طور کامل ارتباط شان را با ما قطع کرده اند و نه تنها خانه ما نمی آیند بلکه اگر در جایی باشیم و همدیگر را ببینیم از نزدیک شدنِ به من پرهیز می کنند؛ حتا از دست من چیزی نمی گیرند! این مسیر واقعا واقعا واقعا مسیر سختی بود که ما انتخاب کردیم. چرا؟ به خاطر حرف های دیگران. مُدام با خودم می گفتم خدایا! ما که راه مان درست است و داریم از خانه، زندگی، همسر و فرزندمان گذشتیم چرا برخی از افراد نقره داغ مان می کنند و حرف هایی به ما می زنند که جگرمان را می سوزاند؟ خداشاهد است که چه قدر به خاطر این حرف ها ما گریه می کردیم و با ذکر اهل بیت علیهم السلام خودمان را آرام می کردیم و می گفتیم: اشکال ندارد این ها موانعی است که برای رسیدن به کمال و رشد در راه رسیدن به خداوند باید طی کنیم. این ها را ابتلائاتی می دانستیم که خدا برای پرورش در مسیر ما قرار داده است.

انتخاب این کار چه میزان بر زندگی شخصی تان تاثیر گذاشته است؟

خیلی خیلی! زهرا … زهرای بزرگ قلندری با زهرای غساله دو نفر مُجزا هستند؛ یعنی این کار من را عوض کرد آن قدر شخصیت و اخلاقیات من را عوض کرد که واقعا احساس می کنم یک نفر جدید در کالبد منِ قدیمی ظهور پیدا کرده است. گفتم که شور و اشتیاق و جنبش غیرقابل کنترل داشتم به طوری که حتا به دکتر مراجعه کردم و از اساتیدم در حوزه کمک خواستم اما غسال خانه من را کنترل کرد. هیجانات من را کنترل کرد و الان شور و نشاطی که دارم به حد نرمالی رسیده است. ضمن این که از نظر معنوی هم به شدت من را رُشد داد و به من کمک کرد تا به خدا نزدیک تر شوم. احساس می کنم بعد از کار در غسال خانه رابطه من با خدا و اهل بیت علیهم السلام خیلی نزدیک تر شد؛ اصلا می دانید؟ انگار دنیا برای من قشنگ تر شد. عینک طمع دنیا را از چشم هایم برداشت و حقایقی بر من آشکار کرد که شاید هیچ جای دیگری نمی توانستم آن ها را به دست بیاورم.

خاطرات خاص و جالبی که از کار در غسال خانه برای تان به یادگار مانده را بیان بفرمایید.

یک مدتی گروه جهادی ما از هم پاشید؛ یعنی کارِ ما تمام شد اما من نمی توانستم از غسال خانه دل بکنم. خیلی ناراحت و پریشان بودم که چرا این توفیق از ما سلب شده است چون وقتی وارد غسال خانه می شدم تمام دنیا و متعلقاتش را کنار می گذاشتم و حس و حالِ خوب و سبکی به من دست می داد. دو ماه بود که غسال خانه نرفته بودم و حالِ روحی خوبی نداشتم. یک روز خیلی دلم گرفته بود و با خدا نجوا می کردم که چرا این سعادت را از من گرفته است آن قدر گریه کردم تا خوابم بُرد. خوابِ شهیدی را دیدم که دارم او را غسل می دهم ولی کفن برای او کم است. مُدام داد می زدم: یک کفن دیگر بیاورید این خیلی کوچک است. بعد حنا را کف دست و پای شهید گذاشتم و وقتی پیکر او را کفن می کردم او لبخندی عجیب بر لب داشت. با آشفتگی از خواب برخاستم و تا مدت ها آن صحنه جلوی چشمم بود و تعبیرش را نمی دانستم. چند وقت گذشت. یک روز من پای تلویزیون بودم و به من زنگ زدند و گفتند میتی هست که قرار است خانواده اش غسل و کفنش دهند برایشان توضیح بده که باید چه کار کنند. من هم هر چیزی که بلد بودم را به طور کامل برایشان شرح دادم و تلفن را قطع کردم. یک مرتبه انگار از خواب بیدار شده باشم گفتم: چرا خودم میت را غسل ندهم. زنگ زدم و گفتم: اجازه بدهید من غسل و

کفنش می کنم. شخصی که با من تماس گرفته بود مخالفت کرد و گفت که دیگر کارهای جهادی به اتمام رسیده و حضور شما در غسال خانه میسر نیست چون تنهایی هم نمی توانی او را غسل کنی. تازه جنازه هم مال این شهر نیست. از من اصرار و از آن ها انکار تا این که بالاخره قبول کردند و آمدند دنبالم تا بروم و برایشان جنازه را غسل و کفن کنم. وقتی وارد غسال خانه شدم متوجه شدم که خانم ها اصلا بلد نبودند میت را غسل دهند. وقتی جنازه را باز کردم دیدم پیرزنی است چهره نورانی دارد و لبخند به لب دارد. دیدم سر و دست و پایش حنا گذاشته است. متوجه شدم که تعبیر خوابم کسب همین توفیق بوده است.

اشتراک گذاری
https://sobhekhouzestan.ir/?p=4178

مطلب پیشنهادی

برگزاری جشن تکلیف دختران پایه سوم ابتدایی روستاهای شهرستان صیدون

به گزارش صبح خوزستان ابوذر علیخانی با اعلام این خبر، گفت: در آستانه ایام‌الله دهه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *