🖋سعید رضایی
صبح نهم اسفند، همهچیز شبیه یک روز عادی شروع شد مادرها با دستانی پر از مهر، لباسها را مرتب میکردند و لقمههای کوچک اما پر از عشق در کیفها میگذاشتند. بچهها خندان، با رویاهای بزرگ، راهی مدرسه شدند.
زنگ صبحگاهی به صدا درآمد. صفها بسته شد. صدای معلم در کلاس پیچید: درس امروز، وطن است…وطنی که با خون هزاران شهید ایستاده بود وطنی که قرار بود این کودکان فردای آن باشند.
اما ناگهان، صدایی آمد که شبیه هیچکدام از صداهای آشنا نبود، نه شبیه زنگ مدرسه نه شبیه خندهی بچه ها صدایی که زمین ذا لرزاند و همهچیز در یک لحظه فرو ریخت،
موشکی که از آسمان آمد نه برای یک پایگاه نظامی بلکه برای قلبهای کوچک برای کلاس درس، برای آینده، برای جایی که تنها سلاحش، مداد و دفتر بود.
مدرسه شجره طیبه در میناب، زیر آوار خاموش شد، و آنها امید ۱۶۸ زندگی بودند، ۱۶۸ رویا، ۱۶۸ آینده که هنوز حتی فرصت شکوفهزدن پیدا نکرده بود.
امید پدرانی که با دستان پینهبسته کار میکردند، امید مادرانی که هر صبح با دعا بدرقهشان میکردند، حالا همان پدرها، با چشمانی خونآلود، میان خاک و آوار، به دنبال تکههای جان خود میگردند، حالا همان مادرها به جای بستن بند کفش، باید چشمهای بیجان فرزندانشان را ببندند.
و هنوز هم هستند کسانی که میگویند این جنایتکاران با مردم کاری ندارند، اما حقیقت این است آنها نه فقط یک مدرسه، که آینده یک نسل را هدف گرفتند.
در تاریخ بنویسید عدهای دخیل بستند به کسانی که به کودکان تجاوز میکردند، آنها را میکشتند و میخوردند تا بیایند کودکانشان را نجات دهند.
https://sobhekhouzestan.ir/?p=12580